هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

ماجراهای راه رفتن هستی خانم

بالاخره هستی مامان 2 هفته قبل از اینکه 15 ماهگیش تموم بشه تصمیم گرفت روی پاهای کوچیک خودش وایسته و قدم های اولش رو برداره و به مامان و باباش بگه که بزرگ شده و از امروزه که کار مامان دراومده و باید بدوه دنبالمممممم.اما راه رفتن دخملی کلی ماجرا داره و به همین راحتی اتفاق نیفتاد.نازنین دخترم هر روزی که به سنت اضافه میشد اما شروع به راه رفتن نمی کردی مامانی در استرس به سر میبرد.وقتی با همسن و سالای خودت مقایسه ات میکردم و می دیدیم که تو قصد راه رفتن نداری نگران شده بودم و میگفتم نکنه خدایی نکرده مشکلی هست که تو هنوز راه نیفتادی. 9 ماه ،10 ماه،11 ماه،یک سالگی نه خبری نبود.اینقدر نگران شده بودم که تصمیم گرفتیم با بابایی ببریمت دکتر.هرچی باباجون م...
28 خرداد 1393

مروارید9و 10 و کمی بعد مرواریدای11 و 12با هم اومدن

بالاخره بعد از کلی آزار و اذیت مرواریدای خوشگلت تصمیم گرفتن تشریف بیارن و دخترم رو صاحب 10 تا دندون بکنن.قربونت برم که وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی مخصوصا با این دندونای جدیدت.خیلی طول نکشید که دو تا آسیاب بعدی هم دراومدن و دندونای دخترم البته مرواریدای دخترنازم 12 تا شدن.مبارک باشه عزیزدلم.میدونم مامان جون که چقدر اذیت شدی.درعوض میتونی الان بهتر غذاها رو بجوی و راحت تر غذا بخوری   عزیییییزدلممممییی با اون خندت ...
28 خرداد 1393

مسافرت به اهواز اما با قطار

قربونت برم که روز به روز داری بزرگتر میشی و باهوش تر و فهمیده تر.فدای او مهربونیت برم مامان جون که باعث شده حسابی توی دل همه جا بشی. قبل از تعطیلات عید قرار بود بریم مسافرت اما از شانس بد ماشینمون خراب شد و تا آخر تعطیلات هم درست نشد.واسه همین تصمیم گرفتیم لااقل با قطار بریم اهواز.اتفاقا روزی که قرار بود بریم دایی محسن اینا اومدن دزفول و من و تو باهاشون اومدیم اهواز.باباجون هم که کار داشت فرداش باقطار اومد دنبالمون.توی اهواز همه رو دیدیم و کلی دخملی من با بچه ها بازی کرد. بعد از چند روز هم با قطار برگشتیم دزفول.این اولین باری بود که هر سه تاییمون با قطار مسافرت میکردیم. این قبل از رفتنمونه   اینم عکس دخملی توی قطار...
28 خرداد 1393

بازم شهیون گردی

عزیزترینم سلام قربونت برم نازنینم که هر روز از روز قبل بزرگتر و عاقل تر میشی.گاهی وقتا یه کارایی میکنی که احساس میکنم با یه آدم بزرگ دارم حرف میزنم نه یا دختربچه ی 1 سال و چند ماهه.هر روز گه میگذره پیش خودم میگم واااااای دخترم بزرگ شده دیگه.یاد اولین باری می افتم که توی بیمارستان بغلت کردم و خدا رو با تمام وجودم شکر میکنم که یه دختر خوشگل و سالم مثل تو بهم داده.مرسی خدای مهربونم.دوست دارم تقریبا آخر تعطیلات عید بود که عمو محسن همون مدرسه ای رو که توی شهیون گرفته بود دوباره گرفت و قرار شد آخر هفته بریم اونجا.اما این بار فقط ما بودیم و عمومحسن اینا و خواهر و مامان زن عمو اکرم.خوب بود خوش گذشت.هوا نسبت به سری قبل که رفته بودیم گرم تر شده بو...
28 خرداد 1393

مهمونی باغ عمه

سلام نفس مامان خوبی عشقم؟ توی تعطیلات عید احسان پسرعمه کبری همراه خانمش اومدن دزفول.قرار شد فرداش همه دعوت ما واسه ناهار بیان اما چون توی خونمون جا نمیشدن همه رفتیم باغ عمه صدیقه اینا.ناهار جوجه کباب درست کرده بودم و عمو منصور عمو محسن عمه صدیقه و دامادش مامان بزرگ اینا و داداش احسان و خانمش دعوت بودن.خیلی خوش گذشت تا بعدازظهر همه اونجا بودن.کلی با بچه ها بازی کردی و بهت حسابی خوش گذشت نازنینم. اینم عکسای توی باغ             اینقدر عکسات قشنگن که دلم نمیاد ازشون حذف کنم فداااااااااااااااااات ...
28 خرداد 1393

عید 1393

سلام نفس قشنگ مامان خوبی قربونت برم.امسال قبل از عید اینقدر کار کرده بودم که دیگه وقت واسه چیدن 1 سفره هفت سین خیلی خوشگل نداشتم.اما بازم از هیچی بهتر بود.قربونت برم که چقدر ناز شدی عزیزم.قبل از تحویل سال از خواب بیدارت کردم و لباسات رو عوض کردم و با هم دیگه کنار سفره هفت سین دعای تحویل سال رو خوندیم و سال جدید رو شروع کردیم.ان شاالله که سال خوبی باشه واسه ی همه.بعد از تحویل سال رفتیم خونه مامان بزرگ اینا و عید رو بهشون تبریک گفتیم.فردا ظهر هم واسه ناهار اونجا دعوت بودیم .همه بودن و کلی عیدی گیر دختر م اومد.دست همه درد نکنه.عیدت مبارک نازنینم. اینم چندتا عکس سر سفره هفت سین       ...
28 خرداد 1393

حال و هوای قبل از عید

 سلام نفس مامان .چند روز قبل از عید رفته بودیم اهواز. تولد آجی فاطمه دختر دایی محسن هم بود .کلی بهت خوش گذشت و حسابی با بچه ها بازی کردی .خاله ها و دایی هم هدیه های تولدت رو بهت دادن و یه عالمه چیزای خوشگل خوشگل گیرت اومد.لباس اسباب بازی عروسک و پول.برگشتنی من و تو موندیم اونجا تا فرداش همراه خاله رویا اینا و مادرجون بریم شوشتر کمی بگردیم.باباحجی هم همراه باباجون رفت دزفول.صبح زود راه افتادیم و رفتیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.ناهار هم توی یکی از پارکای شوشتر خوردیم.دیگه آخراش تو شروع کردی به بداخلاقی و اذیت میکردی.رفتیم امامزاده و نماز خوندیم.عصر هم بعد از ناهار با خاله اینا و مادرجون و باباحجی خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت دزفول.مسافرت ک...
28 خرداد 1393

بالاخره بعد از 1 غیبت طولانی اومدیم

سلام نازنین دخترم قربونت برم که ماشالا چقدر بزرگ شدی و واسه خودت 1 خانم تمام شدی عزیزم. مشکلات زیادی  از جمله تموم شدن اینترنت ،مریض بودن تو و شیطنت های روزافزون خانم خانما باعث شد تا 5 ماه از وبلاگت دور بمونم و نتونم بیام خاطرات قشنگت رو ثبت کنم. ببخشید عزیزم .اما درعوض حالا با کلی عکس و خبر از دخملی اومدم.بعد از تولدت مدتی بود همش تب میکردی همه میگفتن به خاطر دندونای آسیابه اما نبود. بردمت دکتر و 1 دوره آنتی بیوتیک مصرف کردی تا خدا روشکر خوب شدی. بمیرم واست مامان جونم که چقدر ضعیف شده بودی .اول اسفند ماه به همراه بابایی بردیمت آتلیه و چندتا عکس خوشگل ازت گرفتیم و تا عید عکسات آماده شدن.2 تا از اونا رو دادیم به مامان بزرگا 6...
27 خرداد 1393

رفتن به جشن

 5شنبه 3 بهمن مراسم عقد آجی محدثه دختر عمه صدیقه بود .خاله رویا اینا هم از اهواز 4شنبه عصر اومدن خونمون.بعد از جشن هم برگشتن اهواز. واسه جشن یکی دیگه از لباس هایی رو که واست از گناوه خریده بودم کردم تنت.فدای تو بشم که چقدر ناز شده بود.بعد از اینکه آمادت کردم به بابا جون گفتم ازت چندتا عکس بگیره تا من هم آماده بشم .توی این فرصت نمیدونم کی وقت کردی تلت رو از سرت دربیاری .بابا هم قربونش برم یعنی دوباره کردش سرت و ازت عکس گرفته.دستش دردر نکنه.اما حواسش نبود عکسات رو پاک کرد. راستی داشت یادم میرفت با محمدحسن پسر خاله رویا (قربونش بره خالش) میخواستی بازی کنی اما از اونجایی که اون چنگ میزد تو هم گاز میگرفتی مجبور بودیم با 1 متر فاصله از هم ب...
8 بهمن 1392